فريدون بن احمد سپهسالار
191
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
ز دست او علف و آبهاى خوش خوردست * عجب عجب ز خدا مر ترا چنان خور نيست هزار بار ببستت ز درد ناله زدى * چو منكرى كه خدا در خلاص مضطر نيست چو كافران ننهى سر مگر بوقت بلا * به نيم حبه نيرزد سرى كز آن در نيست هزار صورت جان در هوا همىپرد * مثال جعفر طيار اگر چه جعفر نيست و ليك مرغ قفس آن هوا كجا داند * گمان برد ز نژندى كه خود مرا پر نيست سر از شكاف قفص هر نفس كند بيرون * سرش نگنجد و تن بى از آنكه آن در نيست شكاف پنج حس تو شكاف آن قفصست * هزار منظر بينى و راه منظر نيست تن تو هيزم خشكست و آن نظر آتش * چو نيك درنگرى جمله جز كه آذر نيست نه هيزمست كه آتش شدست در سوزش * بدانكه هيزم نورست اگر چه انور نيست براى گوش كسانى كه بعد ما آيند * بگويم و بنهم عمر ما مؤخر نيست